
آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را ، آن مه ده چار را کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
نوروز ، هرسال فارغ از دغدغه های ما ، از گرد راه سفری ۳۶۵ روزه می رسد و بر شانه هایمان سنگینی می کند . بهار ، دلربایی شقایق های دامنه به خورشید پیوسته را می کند و عطر نفسهای اقاقی ، ترنم بی ریای حسرتی رنگین است . مثال فروردین هر سال ، من و شماها ، آغازی مجددیم . حلول شکوفه بر دامن عطرآگین باغ ، ما را به یاد ، تلالو اولمان در کوچه باغ مشق زندگی می برد . وای که دوستان من ! این بهار آغازی است بر متن طنازی هوش و ذکاوتمان . این عنبر و مشک که کنار خود می بینی ندای رویش فصیح حافظه است . به استقبال بهار آمده ایم . سر به دوش زمستان از دلتنگی ها نالیدیم و صبر پیشه کردیم .
من و تو فراموش کردیم که ، همه جا می توان زندگی را چشید . من بومی تا توی میهمان ، همه مسافر یک سفریم . سفری که گاه از بی رنگی جاده هایش نالیدیم . گاه به آسفالت سوزانش ، تیپای بی اهمیتی زدیم . فریاد بر حقارت دانشگاه برآوردیم . بیایید فراموش نکنیم : ما چنان کنار هم می نشستیم و درس می خواندیم که انگار همزاد بودیم و همیشه ی زمان کنار همیم . ما دلمان به زندگی خوش بود ، که اگر سوز زمستان امان از ما بریده است ، و اما بهار خواهد رسید . ما گاه به هم می نگریستیم و می دانستیم که رنگ باخته ایم . من می دانستم که تو همان همکلاسی روز اول من نیستی و اما تو می دانستی که من ، رنگ خنده بر نقش آب باخته ام . ما پیش می آمدیم . دوستان من ! ما پیش می آمدیم ! هرچند گه تند و گه خسته . اما همکلاسی ! دوست امروز و فردای من ! اتوبوس زندگی خیلی وقت است که راه افتاده ! من یکی را می بینم که فلسفه بی ریایی را فراموش کرده است . تو مرا می بینی که نمایش بی سرانجام دلربایی بودم . من شما را می دیدم . هر روز صبح ! با چشمان بی رمق ، سر یک کلاس به زندگی می اندیشیدیم . ما همه سوار یک اتوبوسیم . اتوبوس زندگی ما ، دلتنگی جاده را نمی بیند . بی امان پیش می رود . دوستان من ! بعضی ها جا مانده اند . بعضی ها پیش افتاده اند . و بعضی ، سوار بر آن به مناظر می نگرند. همه را بیدار سازیم . بهار رسیده است . آهای جلویی ها ! کمی آهسته تر ، آهای عقبی ها ، کمی سریعتر . شما که چشم به دامنه ها دوخته اید . بیدار شوید . زندگی داخل همین اتوبوس به پایان خواهد رسید .با هم به مقصد می رسیم . و اینک ایستگاه بهار است . همه ، هوایی عوض کنید . به راه خواهیم افتاد ! عجله کنید ، فرصت زندگی اندک است .
من به شماها می نگرم . می دانید ؟ نمی دانم ! شاید هم می دانید ! من پاهایم در زمستان به خاک سپرده شده اند . می دانم خیلی از من دورید ، شاید حوالی نغمه سرایی چلچله ها . و اما دوستان سلام مرا هم به بهار برسانید . بگویید "ما" ( مرا هم در خود جای دهید ) رهروان یک جاده ایم . ما دانشجوی یک مکتبیم . ما همه یک جرعه از بی وفایی زمان چشیده ایم . بگویید : " ما ، همان مسافران اتوبوس فقه ، به استقبال تو آمده ایم ، ما را در آغوش سبز فرصت رنگین بهار جای ده "
ما ،
" دانشجویان فناوری اطلاعات دانشگاه صنعتی ارومیه "
فرارسیدن طلیعه بهشت در وسعت سبز سرزمینمان را ، به هم دانشگاهی های عزیز ، استادان و کارکنان محترم دانشگاه و به همه مردم ایران که از جنس بلور ، به جاده زندگی قدم گذاشته اند تبریک و شادباش می گوییم .